
قرار بود صبح ها نخوابم ولی یه داروهایی مبخورم خیلی خواب آوره. دکتر طب سنتی بهم داده برای اصلاح مزاج.. صبحها تا ساعت 10 خوابم...
پسملمو خوابوندم ک حسابی گرسنش بشه پاشه غذاشو بخوره.
. اقامون هم ک نیست ظهرا منم حالشو نداشتم غذا درست کنم
... یه ماهیتابه یه عالمه روغن یه دونه تخم مرغ و سه تا تخم بلدرچین و نمک و فلفل. نصف نون دو تا خیارشور و چند تا زیتون بی هسته. اینا بودن غذای امروز من
. ساندویچ نیمروی چررررب با کمی سس کچاب....
خلاصه ک تنبلی در وجودم رخنه کرده دو روزه..
ولی میخوام همین الان تنبلی هامو بریزم دور
... برای شروع رفتم یخچال رو داخل و خارجش رو برق انداختمو تمیز کردم. الانم میخوام برم اجاق رو تمیز کنم.
.. ولی نه مث اینکه پسملی داره بیدار میشه اول باید غذای اونو بدم...
من هنوزم خودمو یه دختر مجرد فرض میکنم گاهی یادم میره من یه مامانم.
.. رفتم جلوی موهامو یه مدل عروسکی کوتاه کردم اما پشتش بلنده.. صبح رفتم نشستم جلوی اینه دوباره غافل از هرچیزی شدم و توی دنیای دخترونه ها غرق شدم.
.. موهامو دو طرفه بافتم و دوتا پاپیون صورتی بزرگ زدم پایینش..
. یه ارایش ملیح کردم و لاک صورتی
... روش هم برق لاک اکلیلی زدم و کلی ذوق کردم.... یه دامن سفید کوتاه پوشیدم با یه بلوز خال خالی سفید و صورتی..
. تمام دست و پاهامو لوسیون زدم و عطر شانل چنس..
.. یه عاااااااالمه حس خوب گرفتم
تا اینکه صدای پسملی اومد ک از خواب بیدار شده بود... یه نگاه تو اینه به خودم کردم و خجالت کشیدم..
گفتم دختر خجالت بکش این چه تیپیه شبیه دخترای 18 ساله ی لوس شدی...
برو پسرتو جمع کن... کلی به خودم خندیدم.
.. بععععله... گاهی وقتا دلم هوس میکنه برگردم به دخترونه ها..
.. خیلی حس خوبیه... عکسمو گرفتم واسه شوهری ک باهم بخندیم ... هرموقع اینجوری میشم خیلی ذوق میکنه
. اما تلگرام و اینا نداره واسش بفرستم اگه هم داشت نمیفرستادم احساس میکنم امن نیست..
.
ما را در سایت عشق با طعم شوشوی مهربونم دنبال میکنید
برچسب: پست چهل و چهارم رمان صورتکها,پست چهل و هشتم,پست چهل و ششم,پست چهل و نهم,رمان صورتکها پست چهل و دوم,پست پنجاه و یکم,صورتکها پست چهل و هشتم, نویسنده: بازدید: 166